تبليغاتX
سرگیجه های تنهایی من








سرگیجه های تنهایی من

سر گیجه های تنهایی من با آن همه

سکوت و تاریکی

عشق و نفرت...

ترس و وسعت

اینبار برایم خوشبختی ای را نوید می دهد.

متاسفم ای بهار زیبا...

متاسفم ای بهار زیبا که دوستت نداشتم

متاسفم که به مهمانی من می آمدی و تو را نادیده می گرفتم

متاسفم...

اما...

اما اینبار بمان و بغض کن

و

برایم ترنم بازگشت خوشبختی را به همراه بیاور...


علیرضا * چی داره برای گفتن :

والا چی بگم...

شاید تو دنبال یه پایان باشی...

اما من میخوام تازه شروع کنم.

بهار به مهمانی ما اومده و علیرضا دوست داره اینبار پذیرای اون باشه...

پس فراموش کنیم , که خیلی آسونه...

شروع قصه رو بزار به عهده من

مطمئنم تو هم میتونی پایان زیبایی واسش بنویسی...

سال نو خجسته...

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 12 بعد از ظهر توسط علیرضا|



برای من بدون تو ریزش برگ درختان و عریان شدن آن عجیب است..!

ورق خوردن قصه ای دیگر از زمستان با آن همه قصه غصه عجیب است...!

پنجره ها را در این سوز زمستان در این ویرانه ی عشق باز میکنم تا شاید نسیم صبا بوی پیراهن تو را برایم بیاورد....

سرما را دگر حس نمیکنم...

نمیدانم چرا...

شاید دگر بار احساسم را به دستان باد بدهم و تو نیز فراموش شوی...


علیرضا * چی داره برای گفتن :

والا چی بگم...

دوباره به آخر زمستون میرسیم و دوباره روز عشاق !

روزی که هیچ عاشقی رو نمیتوان در این حوالی دید..!

ولنتاین مبارک...

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط علیرضا|



تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.

از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟

که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم...


(( به ادامه مطلب بروید...))


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 6 بعد از ظهر توسط علیرضا|



سلام...

سلامی نو به بزرگی تمام سرگیجه های تنهاییم...

سلامی که گفتنش برایم سخت و دردآور است...

امروز سلام میکنم تا شاید یه روزی به وقت خداحافظی عذاب نگفتن و نبوییدن سلام بر دل های زخمی من برجای نماند.

و سلامی....

علیرضا بهتون سلام میکنه...

نمیخواستم ...! یعنی نمیتوانستم شروع کنم...اما...

اما راه طولانیست...سرما شدید...منم شدیدا سردمه....

پس بگذارین برایتان از ته دل سلام کنم....تا گرما بخش دل و تنم شه...

علیرضا ازین به بعد تا اونجایی که امکان داره از سرگیجه های تنهاییش برایتان قصه غصه خواهد گفت...

شاید تنهایی خود عشقی باشد که ندانسته در آن گرفتار شدم...پس با من بمان تنهایی...که فعلا فقط تو را دارم....

علیرضا * چی داره برای گفتن :

والا چی بگم...

فقط میدونم که شاید از قفس این تن رها شم....شاید...

عید قربان مبارک....

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 1 قبل از ظهر توسط علیرضا|




مطالب پيشين
» بازگشت خوشبختی
» عشق و سرما
» تک درخت عاشق
» سلامی نو ...
Design By : ParsSkin.Com


 ---------------------